|
حالم هیچ خوب نیست، هر سال بهار که زاده میشوم حالم از قبل بدتر میشود، خاطره های کهنه زنده میشود، دردهای فراموش شده تازه میشود، آرزوهای از دست رفته جلوی روم رژه میرود، تلخ میشوم ناخو استه، کدر و کرخ که با یک من عسل هم شیرین نمیشوم با این وجود برای کل سال برنامه میریزم، برای روزهایی که باید بهتر از قبل بشوم و برای کارهایی که باید انجام بدهم، برای پله هایی که باید بالاتر بروم و گامهایی که باید بردارم امسال اولین بهار از سومین دهه زندگی ام را تجربه می کنم، سی و یک ساله میشوم، نمیدانم آدمها وقتی به این سن میرسند چه احساسی دارند، مادرم وقتی سی و یک ساله شد، اولین بچه اش دوم راهنمایی بود و من پنجم دبستان همه دغدغه اش بازیگوشی های من بود که امتحان نهایی داشتم من اما تمام دغدغه سی و یک سالگی ام برای تو روزهای گنگ و مبهمی است که روی هیچی اش نمیشود حساب کرد یک سال دیگر را به زور میشود پیش بینی کرد چه رسد به سالهای آینده.
زیباترین روزها و سالها همین سالهاست که تو را دارم شاید به همین خاطر است که سال به سال بهتر میشم، بهتر فکر میکنم و بیشتر تلاش. سال ۸۹ خوب بود، سال ۹۰ بهتر شدم و سال ۹۱ قطعا بهتر از دو سالی که گذشت.
دوست دارم اینجا در مورد خیلی از چیزها بنویسم در مورد حال این روزها، اما حتی حوصله نو شتن هم نیست. نه شادم نه غمگین، نه کوهی غصه سر دلم نشسته و نه شادی بی معنی در دلم خانه کرده نه حوصله خانه نشینی دارم نه هوای کوه و دشت به سرم زده نه عصبی و افسرده ام نه دلزده دلمرده، نه میخندم و نه گریه می کنم.
صدای موبایلم بلند شد، قایمکی گوشی رو برداشتم تا نبینی و تلاش نکنی که از دستم بگیری و ادای منو موقع حرف زدن در بیاری، اس ام اس از یک دوست بود:
احساس خوبی دارم، خستگی این همه روز سر و کله زدن با تو و بازی های کودکانه و شب بیداری هایم امروز احساس خوبی بهم داده، با اینکه ۱۰ روز به شدت سرماخوردی و ویروس سرماخوردگی رو اول به بابا مهدی بعد به آیدا و آخر سری هم به من منتقل کردی باز هم از این آزمایش سربلند بیرون اومدم. این را از احساس سبکی و خوشی بی دلیلی که تووی دلم سرمیخوره و این ور و اون ور میره و گاهی هم قلقلکم میده تا زیرزیرکی و به دور از چشم بقیه برای خودم بخندم، خوب خوب احساس میکنم. پی نوشت:
دوست نداشتم اینجا، تووی وبلاگ تو بهت آورترین خبری که امروز شنیدم رو بنویسم، فکر میکنم بد نباشه روزگار نو را از سر آغاز کنم تاگاهی دلتنگی هایم را برای خودم بنویسم.
امشب قید همه کارهایی که باید انجام میدادم و زدم و نشستم پای اینترنت و یه وبگردی حسابی کردم خداییش خیلی مزه داد
دلم شکسته شد برای چندمین بار
دلم میخواهد بروم کتاب فروشی، کتاب بخرم و بنشینم از صبح تا شب بی وقفه بخوانم.
|
About![]()
تو بوي گندم مي دهي، بوي نرگسهاي زمستاني كه دخترك گل فروش سر چهارراهها مي فروشد. تو بوي نان تازهاي را زنده ميكني كه صبحهاي پاييزي با پدرم به خانه ميآمد. تو عطر زندگي هستي وقتي مادرم موهايم را شانه ميكرد و من خوشبختترين آدم روي زمين هستم، با تو. Archives91/01/05 - 91/01/2191/01/01 - 91/01/07 90/12/05 - 90/12/21 90/12/01 - 90/12/07 90/11/22 - 90/11/30 90/11/05 - 90/11/21 90/11/08 - 90/11/14 90/10/22 - 90/10/30 90/08/01 - 90/08/07 90/07/22 - 90/07/30 90/05/05 - 90/05/21 90/03/22 - 90/03/31 90/02/05 - 90/02/21 90/02/08 - 90/02/14 90/01/22 - 90/01/31 89/12/08 - 89/12/14 89/11/22 - 89/11/30 89/11/05 - 89/11/21 89/10/22 - 89/10/30 89/10/05 - 89/10/21 89/07/05 - 89/07/21 89/06/01 - 89/06/07 89/05/08 - 89/05/14 89/05/01 - 89/05/07 89/04/22 - 89/04/31 89/04/08 - 89/04/14 89/03/22 - 89/03/31 89/02/22 - 89/02/31 89/02/05 - 89/02/21 89/01/22 - 89/01/31 89/01/05 - 89/01/21 89/01/08 - 89/01/14 89/01/01 - 89/01/07 88/12/22 - 88/12/29 88/12/01 - 88/12/07 88/11/22 - 88/11/30 آرشيو Links
نسترن |