تبليغاتX
بوي گندم عطر نان

بوي گندم عطر نان

با تو جهان شعري به زيبايي رقص يك پروانه است

حالم هیچ خوب نیست، هر سال بهار که زاده میشوم حالم از قبل بدتر میشود، خاطره های کهنه زنده میشود، دردهای فراموش شده تازه میشود، آرزوهای از دست رفته جلوی روم رژه میرود، تلخ میشوم ناخو استه، کدر و کرخ که با یک من عسل هم شیرین نمیشوم با این وجود برای کل سال برنامه میریزم، برای روزهایی که باید بهتر از قبل بشوم و برای کارهایی که باید انجام بدهم، برای پله هایی که باید بالاتر بروم و گامهایی که باید بردارم امسال اولین بهار از سومین دهه زندگی ام را تجربه می کنم، سی و یک ساله میشوم، نمیدانم آدمها وقتی به این سن میرسند چه احساسی دارند، مادرم وقتی سی و یک ساله شد، اولین بچه اش دوم راهنمایی بود و من پنجم دبستان همه دغدغه اش بازیگوشی های من بود که امتحان نهایی داشتم من اما تمام دغدغه سی و یک سالگی ام برای تو روزهای گنگ و مبهمی است که روی هیچی اش نمیشود حساب کرد یک سال دیگر را به زور میشود پیش بینی کرد چه رسد به سالهای آینده.
حالم هیچ خوب نیست بهار حالم را بد می کند.

+نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت2:12توسط گندم | |

زیباترین روزها و سالها همین سالهاست که تو را دارم شاید به همین خاطر است که سال به سال بهتر میشم، بهتر فکر میکنم و بیشتر تلاش. سال ۸۹ خوب بود، سال ۹۰ بهتر شدم و سال ۹۱ قطعا بهتر از دو سالی که گذشت.
عزیزم دومین بهاری که به چشم میبینی، مبارکت باشد.

+نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت1:45توسط گندم | |

   دوست دارم اینجا در مورد خیلی از چیزها بنویسم در مورد حال این روزها، اما حتی حوصله نو شتن هم نیست. نه شادم نه غمگین، نه کوهی غصه سر دلم نشسته  و  نه شادی بی معنی در دلم خانه کرده نه حوصله خانه نشینی دارم  نه هوای کوه و دشت به سرم زده نه عصبی و  افسرده ام نه دلزده  دلمرده، نه میخندم  و  نه گریه می کنم.
    خنثی خنثی این حس این روزهاست.

+نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت1:6توسط گندم | |

   صدای موبایلم بلند شد، قایمکی گوشی رو برداشتم تا نبینی و تلاش نکنی که از دستم بگیری و ادای منو موقع حرف زدن در بیاری، اس ام اس از یک دوست بود:
   " زن بودن کار مشکلی است؛
     مجبوری:
     مانند یک بانو رفتار کنی؛
     همانند یک مرد کار کنی؛
     شبیه یک دختر نوجوان به نظر برسی؛
     و مثل یک خانم مسن، فکر کنی!"

+نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت0:16توسط گندم | |

   فردا 18 ماه تمام که روزهای زیبا بودنت رو تجربه میکنم از طرف دیگه فردا باید واکسن هجده ماهگی ات رو هم بزنیم این برای دومین بار که من به تنهایی تو رو برای واکسن زدن میبرم همیشه این مسوولیت طاقت فرسا ( به خاطر تلاش تو برای فرار از آمپول و البته گریه های دلخراش ) به عهده مامانی بود اما خوب حالا که من تصمیم گرفتم شجاع باشم فردا من و تو به تنهایی به مرکز بهداشت واکسیناسیون میریم، امیدوارم همکاریت خوب باشه

+نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت0:30توسط گندم | |

  احساس خوبی دارم، خستگی این همه روز سر و کله زدن با تو و بازی های کودکانه و شب بیداری هایم امروز احساس خوبی بهم داده، با اینکه ۱۰ روز به شدت سرماخوردی و ویروس سرماخوردگی رو اول به بابا مهدی بعد به آیدا و آخر سری هم به من منتقل کردی باز هم از این آزمایش سربلند بیرون اومدم. این را از احساس سبکی و خوشی بی دلیلی که تووی دلم سرمیخوره و این ور و اون ور میره و گاهی هم قلقلکم میده تا زیرزیرکی و به دور از چشم بقیه برای خودم بخندم، خوب خوب احساس میکنم.

پی نوشت:
از امروز تا دو هفته وقت داریم کتاب بخوونیم بی دغدغه، بازی کنیم بی دلشوره خستگی، گردش و تفریح بریم و صد البته خونه تکونی عید و خرید های سال نو رو انجام بدیم. نیمه دوم آزمایش از اواسط اسفند شروع میشه و من مطمئنم تو مثل قبل رفیق خوب و همراه مهربانی هستی.


برچسب‌ها: آزمایش

+نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت23:47توسط گندم | |

دوست نداشتم اینجا، تووی وبلاگ تو بهت آورترین خبری که امروز شنیدم رو بنویسم، فکر میکنم بد نباشه روزگار نو را از سر آغاز کنم تاگاهی دلتنگی هایم را برای خودم بنویسم.

+نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت0:13توسط گندم | |

امشب قید همه کارهایی که باید انجام میدادم و زدم و نشستم پای اینترنت و یه وبگردی حسابی کردم خداییش خیلی مزه داد

+نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1390ساعت1:5توسط گندم | |

دلم شکسته شد برای چندمین بار
برچسب‌ها: دلتنگی

+نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت23:59توسط گندم | |

  دلم میخواهد بروم کتاب فروشی، کتاب بخرم و بنشینم از صبح تا شب بی وقفه بخوانم.
  دلم میخواهد بروم مسافرت، کویر، شب زیر آسمانش دراز بکشم و ستاره های ریز و درشت رو بشمارم، تا خوابم ببرد؛ حسی که در حسرت کشفش دارم میسوزم.
  دل تنگم، دلم برای خودم تنگ شده و لابه لای این دلتنگی ها شاید اگر خنده هایت، ناز و عشوه های دخترانه ات، دست های کوچکی که دور گردنم حلقه میشود، نبود این دلتنگی اندازه همه ستاره های آسمان بود.
  با تو خوشبخترین مادر روی زمین هستم و حتی این دلتنگی هایی که گاه و به گاه به سراغ می آید نمیتواند شکستم بدهد تا فراموش کنم من مادر زیباترین دختر دنیا هستم به خاطرش حاضرم همه روزهایم را به پایش بریزم و خود را برای همیشه همیشه فراموش کنم

+نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت13:38توسط گندم | |